بعد از این که از بدرقه ـات به خانه آمدم، نه از سَرِ دل ـخوشی، بلکه به اجبارِ مزّه ی خونی که در دهانم پیچید، رژ لبِ صورتی ـام را سَرسَری روی لب هایم کشیدم ُ خوابیدم .. تا فردا شَبَش هنوز رژ لب داشتم .. این فاجعه است .. میدانی که چه میگویم ؟
- اولین بار که بعد از عقد، هزار ُ زیاد کیلومتر دور شدیم ..
برچسب: بیست,
نویسنده: نگار صالحی